|
مقالات پايگاه ارسباران -
مناطق ديدني ،گردشگري
|
|
نوشته شده توسط اميد محمدي
|
|
دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۰۸:۳۸ |
26/10/1385 | تيم هايکينگ اميدواران - گزارش برنامه كليبر-ارس | | | | چهارشنبه، 30 شهريور، 1384 گزارش برنامه كليبر- ارس ايده اوليه اين برنامه از تبليغات موسسه گردشگري كلوت جهت اجراي تور 5 روزه كليبر و جنگلهاي ارسباران گرفته شد. با توجه به اينكه هايكينگ در ايران ناشناخته مونده لذا در ايران ميسرهاي زيبا و مناسب براي هايكينگ شناخته شده نيست و اين امر تلاش گروههايي خودجوش چون ما را در اجرا برنامهها دو چندان ميكند. اطلاعات اوليه در مورد مسير، موقعيت منطقه و خيلي از مسائل ديگر از طرق جستجو در اينترنت، استفاده از نرمافزار جديد گوگل جهت ديدن نقشههاي ماهوارهاي از زمين، تماس با گروه كوهنوردي ياشيلميشو در كليبر و مطاله كتابهاي مرتبط كسب گرديد. شايان ذكر است كه اين برنامه اولين بار توسط اين گروه برنامهريزي و اجرا شد و قبل از اين كسي اين برنامهرو اجرا نكرده است. بعد از بررسي مسيرهاي بالقوه جهت اجراي برنامه بالاخره مسير كليبر به مرز ارس انتخاب شد تا امكان بازديد از قلعه تاريخي بابك نيز فراهم شود(نقطه اوليه مقصد در وحله اول روستاي خداآفرين انتخاب شد اما در اجرا به روستاي عاشقلو ختم شد). ساعت 8 شب سهشنبه 8/6/84 من(رضا) به همراه بابك از تعاوني 14 به سمت روستاي اهر حركت كرديم. شايان ذكر است به مقصد كليبر تنها در روزهاي خاصي از هفته اتوبوس وجود دارد. بابك يه مقدار از بابت سنگ كليهاش دچار ناراحتي بود و ما اميدوار بوديم كه اين مسئله در اجراي برنامه براي او مشكلي پيش نياورد. بعد از طي حدود 10 ساعت ما وارد اهر شديم و پس از خريد مقداري وسايل از آنجا ساعت 6:50 با سواري به سمت كليبر كه در فاصله 45 دقيقهاي با اهر ميباشد حركت نموديم. ساعت 7:35 به كليبر رسيده و پس از كمي استراحت و تداركات اوليه ساعت 8:15 از مسير آسفالته كه به سمت قلعه كليبر ميرود به راه افتاديم. ساعت 9:15 دقيقه در نزديك پيرچشمه كه آب بسيار گوارايي دارد به صرف صبحانه و كمي چرت جهت رفع خستگي ديشب توقف نموديم. پس از دو ساعت استراحت با سروصداي گله گوسفندي كه از آنجا عبور ميكردند بيدار شده و براي رفتن آماده حركت شديم. موقع رفتن با مردي كه به همراه دو تا از بچههاش براي پر كردن آب آنجا آمده بود برخورد كرديم كه با پس از خوش و بش و گفتگو با او آن مرد را فاضل و عالم يافتيم كه اطلاعات بسيار زيادي در مورد تاريخ منطقه و بسياري از چيزهاي ديگر داشت. كه در اينجا فقط به گوشهاي از صحبتهاي او در مورد طرز ساختن ملات حرامزاده كه براي ساختن آجرهاي قلعه مورد استفاده قرار گرفته اشاره ميكنم. او گفت جهت ساخت اين ملات بايد زده تخممرغ، آب آهك، خاك رس و ماسه آلومينيومدار را با هم مخلوط كرده و 40 روز در هم كوبيده شود!. ما پس از پر كردن آب ساعت 11:40 دقيقه به سمت قلعه به راه افتاديم. پس از طي مسافتي كه به پيشنهاد بابك بخشي از مسير را از داخل رودخانه رفتيم در ساعت 12:25 به محل كمپ بابك رسيديم . از آنجا مسير آسفالته از سمت راست به طرف هتل بابك ميرود كه از آنجا مسير پياده تا قلعه نزديكتر است اما از خود كمپ نيز براي رفتن به قلعه مسير پاكوب وجود دارد. پس از 4 ساعت پياده روي به قلعه بابك رسيديم. البته لازم است اشاره نمايم كه از كمپ تا قلعه بيش از 2 ساعت راه نيست اما بيماري بابك كمي بدتر شده بود و مجبور شديم به دفعات توقف نماييم. ما ساعت 16:20 در پاي قلعه بابك چادر زديم. با توجه به احساس خستگي مفرط بابك او در چادر به استراجت پرداخت و من تنهايي به بازديد از قلعه كه جمعيت نسبتاً زيادي نيز آنجا بود پرداختم. صبح روز بعد (پنجشنبه) حال بابك خوب شده بود اما تصميم گرفتيم قبل از اينكه مشكل جدي برايش پيش آيد او به سمت پايين حركت كرده و جهت مداواي سنگ كليهاش به تبريز برگردد. و من تنهايي و با قوت قلبي كه بابك به من داد به راه افتادم. و قرار شد جاهايي كه موبايل آنتن بدهد او را در جريان سفر خود قرار دهم تا اگر خداي ناكرده اتفاق خاصي برايم بيافتد به كمك من بيايد. همچنين قرار گذاشتيم اگر تا ظهر روز يكشنبه خبري از من نشد به گروههاي امداد اطلاع دهد. البته اين رو هم بگم كه با توجه با ناشناخته بودن مسير خودم در مورد ادامه راه با ترديد مواجه بودم و در تماس تلفني شب قبلش با داود او نيز مرا از اينكار نهي نمود اما خودم تصميم گرفتم براي اينكه توانايي خودم را امتحان كنم كليه خطرات را پذيرا شوم. و تنها چيزي كه مرا مصمم به اينكار نمود كتاب براداران اميدوار و 10 سال جهانگردي آنها بود كه 4 سال آن را يكي از آن دو برادر به تنهايي آنهم در جاهاي بسيار پرخطر اجرا نمود. حالا من مونده بودم و حدود شصت كيلومتر پيادهروي. حدود ساعت 10 از مسير پاكوب كنار قلعه بابك به راه افتادم 500 متر جلوتر چند چادر عشايري بود. از وسط آنجا عبور كرده و پس از سئوال در مورد مسير به راه خودم ادامه دادم. لازمه بگم به هر كي كه ميگفتم به تنهايي ميخوام تا رود ارس پياده برم يه نگاه عاقل اندر سفيه به بنده ميانداخت و بعد تلاش ميكرد اگه شده منو منصرف كنه اما من تصميم خودمو گرفته بودم و مرغ تنها يه پا داشت. اينم بايد اضافه كنم كه من تنها ميدونستم كه بايد به رود ارس برسم و اينكه چطوري و از كجا نميدونستم! اما پس از كلي پرسيدن و اطلاعات گرفتن فهميدم كه بهترين مسيرم رفتم به روستاي اسكولو و از آنجا به روستاي عاشقلو در كنار رود ارس( مرز ايران و ارمنستان) بود. پس از 45 دقيقه پياده روي در ميسر آسفالته و پس از ديدن اولين پاكوب در سمت چپ كه به سمت وسط جنگل پيش ميرفت از جاده خارج شدم و بدون اينكه بدونم اين مسير كجا ميره به پيش افتادم و فقط خوشحال بودم كه ديگه هم رو آسفالت راه نميرم و هم اينكه را وسط جنگل سايه بود (بايد اشاره كنم كه تا روستاي اسكولو مسير آسفالته وجود دارد و پيشنهاد ميشه كساني كه ميخواهند اين مسير را برن و نخوان كه قلعه بابك رو ببينن از خود كليبر تا روستا رو با ماشين كرايهاي طي كنن). ولي پس از طي 40 دقيقه خودم هم نگران شدم كه اين راه منو كجا ميبره ولي بالاخره به محوطه بازي رسيدم و اونجا با ديدن يه گله گوسفند خوشحال شدم و پس از صحبت با يكي از چوپانها كه اون منطقه رو ميشناخت و با نشان دادن مسير به راه افتادم اما دوباره افتادم تو جاده و ناراحتي حركت در امتدادي جاده آسفالته. ساعت 11:30 به روستاي آغويه رسيدم و بلافاصله به سمت روستاي اسكولو حركت كردم. در طول راه يك ساعت هم واسه نهار كنار جاده واستادم. در نهايت ساعت 15 به اسكولو رسيدم. و 20 دقيقه بعد و پس از پركردن آب و پرسيدن مسير ادامه راه دادم. اونجا منو خيلي در مورد خطرات راه و بويژه حيوانات وحشي ترسوندن ولي خب من بايد ميرفتم. از انتهاي ده يه مسير مالرو و پاكوب وجود داشت كه به سمت روستاي متروكه ينگي قشلاق ميرفت. قرار شد اگه من دير وقت اونجا برسم همونجا بمونم چون امنتر هست و اگه وقت بود برم بالاي بلندترين تپه اون منطقه كه يه دكل هم اونجا نصب كردن و مثل اينكه يه نفر هم اونجا كشيك ميده و از اونجا مرز ايران و روسيه ديده ميشه. من پس از دو نيم ساعت پيادهروي و گذشتن از دوتا رودخانه(واسه گذشتن از اين دوتا رودخونه دو بار مجبور شدم ارتفاع كم كنم و تا ته دره پايين بيام و بعد دوباره بالا بكشم!) ساعت 17:30 به روستاي متروكه ينگي قشلاق رسيدم. سپس سمت دكل رو پيش گرفتم به اميد اينكه بتونم قبل از تاريكي هوا به اونجا برسم. قبل از رسيدن به اون روستاي متروكه و هم بعد از اون با ديدن فضلههاي تازه خشكشده خرسها كمي به نگرانيهاي اهالي روستا پي بردم. قبلاً خونده بودم كه خرسهاي منطقه ارسباران قهوهاي هستن و اهالي روسناهاي جنگلهاي آينالو جهت جلوگيري از روبروشدن با اونا با صداي بلند آواز ميخونن. واسه همين منم با اينكه آواز بلد نبودم چرت و پرت ميخوندم! بگذريم. حدود يك ساعت از اونجا دور شده بودم و چون مسير مشخص نبود داشتم فكر ميكردم كه از كدوم سمت برم كه راحتتر باشه و هي درهها رو بالا پايين نكنم كه يهو ديدم صداي چند تا سگ مياد. من بالاي كوه اين ور دره واستاده بودم و چند تا سگ بالاي كوه اونور دره داشتن پارس ميكردن كه ديدم مثل اينكه قضيه جديه و اينا قصد دارن بيان پايين دره و بعد بيان اين بالا كه منو تكه پاره كنن اونم به خاطر گناه مرتكب نشده! خلاصه ديدم اوضاع خيته! بعد از چند لحظه ديدم يه مردي هم به هواي صداي سگها اومد بالاي كوه كه ببينه چيشده و من هم خوشحال و دادو فرياد كه جلوي سگهات رو بگير. ولي بندهخدا اون هم هركاري ميكرد نميتونست جلوي اونا رو بگيره و اصلاً به حرفش(سوت و سنگهايي كه پرتاب ميكرد) گوش نميدادن. خلاصه اون بيچاره هم مجبور شد مثل فشفشه به سمت پايين دره بياد تا جلوي سگهارو بگيره و به من هم اشاره ميكرد كه منم از اونور تو دره پايين بيام به سمت اون. و چشمتون روز بد نبيته كه تنها به فاصله چند متر كه مونده بود سگها به من برسن بالاخره چوپونه تونست جلوي اونارو بگيره. و اون موقع فهميدم كه سگهاي عشاير چقدر خطرناك هستن. سپس بعد از كلي سئوال و جواب كه كي هستم و اينجا چيكار ميكنم(چون اولين بار بود كه اونجا با يه كوهنورد اونم تنها برخورد ميكردن و خب واسشون به سختي اين مسئله قابل هضم كه ميخوام برم رود ارس). اسم اون مردي كه منو از دست سگها نجات داد حسن بود يه همراه هم داشت به اسم اصغر كه سي و دو سالش بود و منو سپرد به اون كه با هم بياييم و خودش گوسفندها رو به سمت چادرهاشون برد. چون من خسته بودم خيلي آهسته ميرفتيم و به پاي گوسفندها نميرسيديم. اصغر هم كه ديد من خسته هستم(بايد بگم كه كولهام واقعاً سنگين بود) بنده خدا كوله منو به زور از من گرفت و حدود يك ساعت تو اون شيب بالا آورد! ساعت هشت شب بود كه به محل چادرهاشون رسيديم و دوباره همه سگهاي اونجا ريختن دورو ور من كه منو بدرن! با اينكه من در چند ميليمتري اصغر حركت ميكردم ولي ول كن نبودن! و واقعا اصغر به سختي جلوشونو ميگرفت و بعضي وقتها با لگد و سنگ اونارو دور ميكرد. بعد به كمك اصغر كنار چادر اونا چادر خودم رو علم كردم. ظرفهاي آبم رو هم اصغر رفت پر كرد و به من تذكر داد كه شب از چادر بيرون نرم. بعد حسنآاقا(همون ناجي اول!) منو به چادر خودشون دعوت كرد و جاتون خالي حسابي پذيرايي كردن و شام مفصلي هم خورديم. يه مقدار هم گفتگوي تمدنها انجام داديم و بعد رفتم چادر خودم و خوابيدم. شب چند بار زوزه گرگا رو شنيدم و سگها هم بعضيوقتها خيلي پارس ميكردن و به نظر ميرسيد دنبال يه چيزي ميرن و بعد بر ميگردن و خلاصه اون شب رو با استراحت نسبي خوب به صبح رسوندم. صبح اصغر منو بيدار كرد و دوباره كمك كرد كه چادر رو جمع كنم و بعد دوباره حسنآقا منو واسه صرف صبحانه به چادرشون دعوت كرد و ماست گوسفند خورديم(جاتون جداً خالي). ساعت 8 صبح بود كه راه افتادم. حسن آقا و يكي از دوستاش به اسم توكل منو تا بالاي تپه مشرف به اونجا همراهي كردن تا مسير رو به طور دقيق به من نشون بدن كه گم نشم. و سپس بعد از خداحافظي دوباره راه افتادم. يه ساعت بعد به منطقه حصارشده اونجا رسيدم و قرار بود كه امتداد سمت چپ ديوار حصار رو بگيرم و به سمت پايين برم تا به پارك جنگلي آينالو كه تفرجگاه عمومي هست برسم. ساعت 12:30 بود كه به پارك توريستي آينالو رسيدم و پس از چند دقيقه استراحت و ديدن گوزنها و آهوها از پشت حصارها به سمت روستاي عاشقلو حركت كردم. يادم رفت بگم كه اون منطقه پر از تمشك و آلوچه بود. از اونجا تا عاشقلو همش سرپاييني بود كه حدود 5 كليومترش خاكي و بقيهاش آسفالت هست. البته ميشد راه ميانبر هم زد و از آسفالت نرفت اما به چون ميخواستم همون شب به تهران برگردم ترجيح دادم بيشتر ريسك نكنم. در طول راه ابتدا ساعت 14:40 به روستاي كلايه و سه ساعت بعد به روستاي عاشقلو رسيدم. و تا كنار رود هم 20 دقيقه فاصله بود. بعد رفتم كنار رود و چند دقيقهاي اونجا استراحت كردم و عظمت رود رو نظاره كردم. بعد برگشتم كنار جاده و با يه ماشين سواري و در امتداي رود ارس به سمت جلفا و از اونجا تا به تبريز رفتم. ساعت 22:30 به تبريز رسيدم و اونجا ساعت 23:15 سوار اتوبوسهاي تهران شدم و شنبه ساعت 10:30 به تهران رسيدم و اينطوري بود كه پرونده اين برنامه هم بسته شد. چون نخواستم گزارش طولانيبشه مجبور شدم خيلي از اتفاقهايي كه افتاده بود رو حذف كنم ولي در كل برنامه خوب و تجربه منحصر به فردي بود به باعث شد اعتماد به نفس بيشتري پيدا كنم. منبع : ¤ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط هايكر ماجراجو http://www.persianblog.com/posts/?weblog=crazyhikers.persianblog.com&postid=4115192 |
|
|
آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۰۸ |